Episode33
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧  

ساعت از چهار گذشته بود و شادکامیان هنوز نیامده بود. آتش از این بابت بسیار خوشحال بود چون اولا مجبور نشده بود راجع به موضوع دیروز با شادکامیان صحبت کند و حرف آخرش را بهش بزند و ثانیا می توانست راس ساعت پنج از شرکت بزند بیرون و به آرایشگاه رود. بدش نمی آمد برای تنوع بدهد دستی به موهایش بکشند. امروز تقریبا اولین روزی بود که آتش تمام مدت مشغول کار بود. او برای اینکه خودش را از موضوع شادکامیان و پیشنهادش دور کند خودش را حسابی مشغول کارهایش کرده بود. کیفش را برداشت و در آن به دنبال کارت ساعت زنی گشت: " تا یه جم و جور کنم و یه آرایشی تجدید کنم ساعت پنج شده ". مشغول گذاشتن وسایل در کشوی میز شد. در کشو را قفل کرد و با کیف میک آپ به دستشویی رفت. 5 دقیقه بعد که بیرون آمد چشمان میشی درشتش حال و هوای همیشگی شان را یافته بودند. به اتاقش رفت مانتویش را در آورد بارانی اش را پوشید و روسریش را مرتب کرد. وارد راهرو که شد گل محمدی داشت تی می کشید. به سمت اتاق کنفرانس رفت تا از خانم بنک دار خداحافظی کند. سپس در حالیکه کارت می کشید یک" خسته نباشید آقای گل محمدی " گفت و در را باز کرد که نفسش بند آمد چون نزدیک بود شادکامیان بغلش کند. آتش فوری خودش را عقب کشید و سلام کوتاهی کرد. شادکامیان که نیشش تا بناگوش باز شده بود گفت: " سلام از بنده اس خانوم. حالتون چطوره؟ " و درحالیکه چشم از چشم های آتش برنمی داشت زمزمه وار گفت:" تبا رک الله احسن الخالقین. ماشالله چشمات مار داره هااا ... می گم اگر عجله داری برسو...

تازه گل محمدی را در حال تی کشیدن در راهرو دید و متوجه شد که او تمام حواسش به حرفهای آن دو است. فوری سخن کوتاه کرد و داخل شد. آتش هم " خدانگهدار " سرسری گفت و به سرعت برق به سمت آسانسور رفت. ده دقیقه ای از 5 گذشته بود که به آرایشگاه رسید. به دخترک بزک کرده پشت میز سلام کرد و دستی برای پیمانه که روی صندلی ته سالن نشسته بود و یک دستش تو دست آرزو بود تکان داد. آرزو با تمام هیکل روی دست پیمانه خم شده بود و مشغول سوهان کشیدن بود. از عکس العمل پیمانه او نیز کمر راست کرد و لبخند گشادی زد. آتش جلو رفت  سلام کرد و با هر دو دست داد. پیمانه بعد از دست دادن چلپ و چولوپ او را بوسید. ابروهایش را کرده بود نخ و بالای چشمهایش انگار نوشته بودند88 . دور لبش را هم تتو کرده بود و رژ لب جگری جیغی زده بود. خنده های بلند لوسش را هنوز هم داشت. آرزو هم انگار تغییراتی کرده بود لبهایش انگار خیلی کلفت تر از پنج شش ماه پیش بود و آتش ضمن حرفها فهمید که آرزو لبهایش را در دبی پیش مورتون مظاهری جراحی کرده. دیگر زیاد به این موضوع فکر نکرد که این آرزو که آه نداشت با ناله سودا کند اولا چطور دبی رفته؟ ثانیا چطور پول جراحی را داده؟

همین طور که آرزو ناخن های پیمانه را با جدیت چسب کاری می کرد آتش موهایش را به قیچی نازی جون سپرد. پیمانه همین طور داشت از این در و آن در برای آتش حرف می زد و بلند بلند ابراز احساسات می کرد و می خندید. آتش در فکر این بود که" چهره پیمانه با این مدل ابرو چقدر عوض شده. خیلی بزرگتر نشون می ده. لباس پوشیدنش هم تغییر کرده. خیلی بهتر شده. انگار یه چیزایی یاد گرفته. ولی آخه همه ابروشو چرا تراشیده؟ " و پرسید: " تتو کردی؟ " پیمانه با صدای بلند و خنده گشادی که آتش را عصبی می کرد گفت:" دو ماهی می شه. همین جا اومدم. خیلی خوب شده نه؟ " و صورتش را یک وری به آتش کرد. " اصلا انگار پوستمو کشیدم. کار شعله اس. پدسوخته کارش خیلی خوبه. می گم تو هو بکن خیلی بهت میاداااا "

آتش دید فایده ای ندارد برای او توضیح بدهد که:" آخه ابروی بی زبونو نمی تراشند بعد با درد و زجر و بد بختی نقاشی بکشن بالای چشم. اونم بالای هر چشم یه 8. تتو مال پیرزن 70 ساله اس که دیگه بد بخت ابروهاش ریخته و ..." در نتیجه گفت:" حالا ببینم چی می شه...خوب آرزو تو چطوری؟ "

_فدات شم عزیزم

پیمانه وسط حرف دوید: " خانم نامزد کردن. بالاخره اون مرتیکه که باهاش بود قراره بگیردش " آرزو با نیش باز آتش را نگاه کرد. آتش گفت:" مبارک باشه ولی کدومو می گی؟ همون پسر پولداره؟ "

آرزو با ژست خاصی گفت: " نه با با سعییییید؟ اون بره گم شه" و صدایش را پایین آورد و ادامه داد: " اون فقط می خواست بکنه پدرسگ ...آخه تو خیلی وقته نیومدی خبر نداری من با اون که بودم با همین منصور آشنا شدم. زن و بچه داره...

پیمانه دوباره وسط حرف دوید:" 60 سالشه ولی میلیاردره" و به آرزو نگاه کرد. آرزو ادامه داد:" آره البته اون سعید هم خیلی بچه پولداربود ولی فهمید من با منصورم دیگه ناجور شد. البته بهتر از منصور نبود این منصور آدم کلفتیه. با وزیر و وکیل می پره. خیلی هم دوستم داره. " وبا نیش باز به آتش نگاه کرد. پیمانه با صدای بلند گفت:" دست راستت زیر سر ما "  آتش با دهان باز به سمت او برگشت: " بابا تو دیگه چرا؟ تو که حامدو بد بخت کردی رفت و تموم شد. " پیمانه چهره در هم کشید:" بره گم شه حامد. اون منو بدبخت کرد " .... آتش که فضول دردش گل کرده بود پرسید:" ای بابا چرا؟ مساله ای پیش اومده؟ "

_مساله که نه...ازش خسته شدم. حوصلمو سر می بره.

آتش خندید:" ای بمیرم الهی. خوب شما باید برای تنوع شش ماه یک بار شوهر کنی. اصلن یه زمستونی داشته باش یه تابستونی. خوبه؟" پیمانه ابروهای 88اش رابالا برد:" آره بهاره و پاییزه هم می خوام..." آرزو لبهای تزریقی کلفتش را جمع کرد و گفت: " آخی سردیت نکنه مادر یه وقت..." و یک ناخن مصنوعی شفاف را برداشت و با دقت روی انگشت پیمانه گذاشت و فشار داد.

موبایل پیمانه زنگ خورد گوشی را از کیفش درآورد و تا به شماره نگاه کرد نیشش تا بنا گوش باز شد. رو به آرزو کرد که:" یه دقیقه قربونت صبر کن الان میام " و به طرف انتهای سالن رفت که دورترین فاصله را از آنها داشته باشد. نازی جون که در حال قیچی زدن به موهای آتش بود برای اولین بار به زبان آمد:" آرزو این دوستت انگار سر و گوشش می جنبه ها " و از توی آیینه با سر و چشم و ابرو به پیمانه اشاره کرد. آرزو با لبخند موذیانه ای گفت: " آره پدسوخته. حالا ته توشو در میارم مگه می تونه چیزیو از من مخفی کنه؟ خط و ربطارو خودم بهش دادم " و مشغول جا دادن سینه های بزرگش در بلوز تنگ یقه بازش شد. پیمانه از ته سالن به آنها نزدیک شد. در حالیکه سرش را روی گوشی خم کرده بود و داشت کارهایی می کرد. وقتی رسید سر بلند کرد و با خنده لوسش گفت:" ببخشید آرزو جان " و دستی را که ناخنهای نصفه نیمه داشت به سمت او دراز کرد. آرزو دست پیمانه را گرفت و دولا شد تا دوباره شروع کند و دوباره سینه هایش از یقه بازش زدند بیرون. آتش با خودش گفت:" من چرا اینقدر هیزم؟ "

آرزو شل و ول پرسید:" پیمانه خانوم زبل شدی . از ما قایم می کنی؟ کی بود تا زنگ زد گل از گلت شکفت؟ " پیمانه در حالیکه قرمز شده بود:" ای بابا حالا نمی شه جلوی آتش ما رو سکه یه پول نکنی؟" و رو به آتش گفت:" می بینی تورو خدا؟ " آتش سعی کرد خودش را بی علاقه و بی اطلاع نشان دهد. چشمهایش را جمع کرد و رو به پیمانه سری تکان داد که یعنی:" منظورت چیه؟ "

آرزو با همان لحن شل گفت:" ای بابا تو که می گفتی آتش دوست نزدیکمه. چی شد یه دفه غریبه شد؟ " پیمانه با لحنی که معلوم نبود بالاخره عصبانی هست یا نه گفت:" ای بابا آرزو تو هم که ول کن نیستی ... حالا می گم برات "

ادامه دارد

 


کلمات کلیدی:
نه تنها تو را ندارم،که...
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥  

وقتی توضیح و تفسیر های تلویزیونهای خارجی را در مورد حوادث اخیرمی شنوم

وقتی مقاله های روزنامه ها را می خوانم

وقتی تحلیل های کارشناسان داخل و خارج به گوشم می رسد

وقتی گوشه و کنار، اخبار تلویزیون خودمان را می شنوم

...

جای خالی تحلیل های منطقی،

 تفسیرهای محکم،

 توضیح های قاطع

 و بررسیهای نکته سنجانه و تیز بینانه ات را با آن صدای گرم و مهربان، بیش از

 هر چیز احساس می کنم.

پدر نازنینم!

دلم برای تحلیلهای سیاسی ات هم تنگ شده


کلمات کلیدی:
پاییز هم رفت
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱  

و بالاخره یلدا

            انار و هندوانه و شمردن جوجه ها

                                    معاشقه با حافظ تا خود صبح

                                                و اینهمه بهانه ای برای اینکه بگم

                                                                        به یادت هستم

 

 

 


کلمات کلیدی:
Episode32
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱  

آتش پیمانه را از دوران دانشجویی می شناخت. او آشنایی داشت که در این آرایشگاه کار ناخن و مانیکور و این حرفها می کرد. پیمانه دو یا سه سالی بود که ازدواج کرده بود و یک دختر بچه کوچولو داشت. خودش خانواده مذهبی و سنتی داشت. پدر 60ساله و مادر 55 ساله پیمانه تقربا هر چند سال یک بار یک مکه می رفتند و نماز روزه شان ظاهرا ترک نمی شد. اما خود پیمانه اهل این کارها نبود یا جدیدا این کارهارا کنار گذاشته بود و به شدت سعی در پلکیدن دور و بر آدمهایی داشت که از نظر طبقه اجتماعی و سطح مادی از او بالا تر بودند. پیمانه از آن تک دختر های لوس این خانواده مذهبی بود. البته شاید لوس بودنش به جز یکی یکدانه بودن دال بر عدم توانای پدر و مادرش در تربیت او و البته برادرانش نیز بود که از او بزرگتر بودند. خلاصه اینکه او یک دختر لوس و البته بی اعتماد به نفس بود و قطعا همه اینها تقصیر خودش به تنهایی نبود. او نه پدر و مادر با سوادی داشت و نه تربیت خانوادگی درست و حسابی و قبول شدنش در کنکور هم به این دلیل بود که می خواست حتما وارد دانشگاه بشود تا بتواند صبح به صبح بدون نظارت پدری خر تعصب و مادری الکی نگران، به اسم جای موجهی به نام دانشگاه از خانه بیرون بزند. برای همین به قول خودش " آنقدر خر زد" تا بالاخره حسابداری تهران شمال قبول شد و شد هم کلاسی آتش. آتش با جمعی از دخترهای هم فکر و شبیه به خود دمخور بود که پیمانه اصلا از هیچ نظر شباهتی به آنها نداشت. به خصوص که روز اول سر کلاس از طرز لباس پوشیدن پیمانه همه فهمیدند که تم مذهبی شدیدی در خانواده اش حکمفرماست. تا اینکه به بهانه جزوه گرفتن و جزوه دادن و در اصل آمار پسرها را در آوردن پیمانه سر رابطه با آتش را باز کرد و آتش هم که دید او به شدت در تقلا تکاپوست که گروه آنها نیم نگاهی هم به او بیندازد، دلش سوخت و او را نیمچه تحویلی گرفت. پیمانه دختر شیطانی بود . آتش گاهی با خود فکر می کرد " آب ندیده وگرنه شناگر ماهریه"  و واقعاهم همینطور بود. گذشت و گذشت تا یک روز پیمانه با یک لبخند گشاد- که البته جزو عادتهای لوسش بود- و با همان صدایی که بیشتر به فریاد می مانست، برای آتش کارت عروسی آورد و آتش را به تمام مقدساتی که در ذهن انباشته داشت قسم داد که اگر نیایی چنین و چنان می کنم. آتش بیچاره هم که ازاین در و آن در خبر داشت که احتمالا بچه ها به عروسی پیمانه نخواهند رفت و از طرفی نمی خواست قلب اورا بشکند بدون کوچکترین میلی به عروسی مزخرف زنانه مردانه پیمانه رفت. عروسیی که کاملا شبیه عزا بود فقط ملت لباس رنگی پوشیده بودند و به جای گریه، تند و تند می خوردند و با هم حرافی می کردند و می خندیدند. آن شب از بچه های گروه آتش هیچ کس آنجا نبود و آتش با خود گفته بود " آخی! طفلک دختره گناه داشت. خوب شد من اقلا اومدم وگرنه حتما دلش می شکست"

تمام فامیل پیمانه و حامد – داماد- برای آتش تازگی داشتند وتازه آتش آن شب متوجه دلایل حالتها، رفتارها، حرفها و حرکات پیمانه شد و با دیدن فک و فامیل او کاملا به کنه قضیه پیمانه پی برد: او دختری از طبقه پایین جامعه بود که تازه 7-8 سالی بود در بالای شهر خانه ای خریده بودند و به قول خودشان زندگیشان برکتی گرفته بود. آتش همچنین آن شب فهمید که حامد از فامیلهای دور مادر پیمانه است و بسیار تعجب کرد که پیمانه ای که آنقدر در تلاش برای دور شدن از این خانواده و نمودهای مربوط به آنها بود و سعی در قاطی شدن با افرادی مخالف تربیت خانوادگی خودش را داشت، چرا با کسی از درون فامیل ازدواج کرده بود؟ ...  و این سوال بی جواب ماند.

آتش همچنین آن شب متوجه رفتارهای عجیب داماد شد. حامد بیش از حد منفعل و خنثی بود و حتی لبخندش هم با تذکر خواهرهایش یا پیمانه ادا می شد. بر عکس تمام مجالس عروسی که آتش دیده بود، در این مجلس عروسی، عروس به داماد چسبیده بود. پیمانه تقریبا به داماد آویزان بود و او را با خود به هر طرف می کشید و حامد با چهره ای کاملا خنثی و بی هیچ عکس العملی - که بیشتر از یک عقب مانده ذهنی انتظار می رفت تا آدم عادی- مانند یویو از سر مجلس به ته سالن از آنجا روی صندلی از آنجا کنار افرادی برای عکس گرفتن و ... در حال خر کش شدن بود. خنده های الکی، بی دلیل و پر سروصدای پیمانه آنشب آتش را کلافه کرده بود و او با خود فکر کرده بود :" فکر می کردم اقلا یه امشب این عادت لوسشو کنار بذاره "

بعد از تمام شدن درسشان هیچ یک از بچه های گروه آتش با پیمانه رابطه ای ادامه ندادند و پیمانه بیش از پیش کنه آتش شد. آتش هم برای اینکه یک وقت او فکر نکند که چون از خانواده سطح پایینیست او را تحویل نمی گیرند وغصه بخورد، مجبور به جواب دادن به تلفنهای پیمانه و خوش و بش کردن با او شد.

 گذشت و گذشت تا آتش به دنبال آرایشگاه خوبی برای کوپ می گشت که پیمانه هم با بیان اینکه دوست مانیکوریستی آنجا دارد، همین آرایشگاه را به او معرفی کرد. والبته کار کوپشان را آتش پسندید.

ادامه دارد


کلمات کلیدی:
Episode31
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩  

راد با هر قدم بهش نزدیکتر شد: خانم میرزادگان من شما رو فراموش نکردم یه عطر دیگه واست سوغاتی آوردم با ...

چهره مردانه اش دیگر دوست داشتنی نبود و هر لحظه عجیب تر و وحشتناک تر می شد. سایه هیکل تنومندش داشت کاملا آتش را احاطه می کرد: " اصلا به تو چه که من زن و یه دختر دوازده ساله دارم. تو حسابداری یا مشاور خانواده؟ "

رهنما با عشوه گفت: علیرضا ولش کن اینکه کاری با ما نداره

گل محمدی با لهجه غلیظ ترکی گفت: چایی می خورین بیارم آتش خانم؟

شادکامیان خنده پهن کثیفی تحویلش داد: ملک کامرانیه رو مرتب می کنم بری توش واسه خودت زندگیتو بکنی ...

از خواب پرید. نفسش بالا نمی آمد. انگار ریه هایش جا نداشتند. عرق سردی که روی پیشانی و بناگوشش بود با پشت دست پاک کرد. با زحمت از روی تخت بلند شدو به سمت آشپزخانه رفت. در یخچال را باز کرد و 30ثانیه ای خیره ماند. بطری آب را برداشت: اک هی اینکه خالیه ... رفت سراغ شیر آب. بازش کرد و یک دقیقه ای دستش را زیر آب گرفت تا حسابی یخ شد. دولا شد یک نفس، قورت قورت سیر آب خورد. ساعت را نگاه کرد. سه بعد از نیمه شب بود: " وای بالاخره امروز رسید. خدایا چیکار کنم؟ با شادکامیان چطوری برخورد کنم؟ چی بگم؟ چجوری بگم؟ از کجا شروع کنم؟ "

...

راس ساعت هشت صبح وارد شرکت شد. کارت زد و فوری به اتاقش رفت. بارانی اش را در آورد و به جارختی آویزان کرد. مانتویی که گذاشته بود با عجله پوشید. آرام و قرار نداشت نمی توانست پشت میزش بنشیند. برای اینکه کاری انجام داده باشد به سمت آبدارخانه رفت. گل محمدی مشغول آب کردن کتری بود. می خواست چای دم کند. تا آتش را دید با لهجه مخصوصش به آتش " سلام علیچم" گفت. آتش جواب داد و برای اینکه چیزی گفته باشدپریسد:" آقای گل محمدی خانم رهنما کی از کیش برمی گرده؟

_ والله خدا عالمه. فیعلن چه من بد بخت یه پام تو آبدارخاناس یه پام دم میز منشی که تلفن جواب بدم.آی میهندسم چه اینگار نه اینگار مدیر عامله این چش سفید آنچنان خامش چرده چه اصن کاری به کارش نداره.

_ آقای رادو می گی؟ آقای گل محمدی بس کن این حرفارو. ول کن به منو شما چه ربطی داره؟ اصلا به خودشون مربوطه. شما هم اینقدر این حرفارو نزن پسفردا از یه جادرز می کنه به گوش خانم آقای راد برسه واست بد می شه ها.

_ خانم جان واسه من بد می شه؟ کی گفته خانم جان ... و شروع کرد. "خانم" را بر وزن "قائم" ادا می کرد و همین طور داشت پته پوته راد و رهنما را برای آتش بر آب می ریخت. آتش که خودش فکر مشغول و خرابی داشت کم مانده بود داد محکمی سر گل محمدی بکشه که خودشو کنترل کرد. صدایش را کمی بالا برد که جلوی حرف زدن گل محمدی  را بگیره:" باشه آقای گل محمدی خونتو کثیف نکن فقط زحمت بکش چای آماده شد یکی واسه من بیار "

_ ای به چشم

آتش دوباره به اتاقش برگشت و کامپیوترش را روشن کرد. قار و قور کیس درآمد و ویندوز آمد بالا. آتش برای اینکه فکرش را از مساله آمدن شادکامیان و مواجه شدن با او منحرف کند مشغول بازدید حسابها شد. حدود نیم ساعت بعد صدای گرومپ گرومپ کفش گل محمدی آمد. که به سمت اتا قش در حرکت بود: خانم میرزادگان بفرمایید چایی

_ ممنون آقای گل محمدی. می گم آقای شادکامیان دیر نکردن؟

_ نه تازه بیست دگیگه به نهه. معمولا ده به بعد میاد. نمی دونم والله مگر اینکه جلسه ای چیزی داشته باشه.

آتش یه "دستتون درد نکنه" گفت و به چای اشاره کرد. گل محمدی هم با همون گرومپ گرومپ رفت بیرون. صدای موبایلش از تو کیفش بلند شد.

_ سلام پیمانه چطوری دختر؟

_ قربون تو .تو چطوری؟ چه حال و احوال خبری از ما نمی گیری.

_ نه جون تو گرفتارم. به خدا کارم اینقدر تو این شرکت زیاد شده که وقت سر خاروندن ندارم. تو چطوری؟ چیکارا می کنی؟ حامد چطوره؟

_ منم بد نیستم...حامدم خوبه متاسفانه...

و خندید.

_ اا... کس خل چرا متاسفانه؟ شما که دو سال بیشتر نیست ازدواج کردین.

_ ای بابا بی خیال همین طوری. زنگ زدم بگم من عصری آرایشگام میرم پیش آرزو واسه ناخنم. اگه دوست داشتی بیا بلکه یه دوری با هم بزنیم یه کم بخندیم.

_ آره خوبه من راس 5 از اینجا می زنم بیرون تو کی می ریسی؟

_ نمی تونی زودتر بیای؟ آرزو تا 5.5 بیشتر اونجا نیست.

_ یه کاریش می کنم.

آرایشگاه نزدیک شرکت توی خیابان بهروز قرار داشت. آتش هر از گاهی بعد از شرکت برای کوپ یا ابرو آنجا می رفت. موضوع پیمانه داستان مفصلی بود که امروز بعد از مدتها آتش را به خودش مشغول کرد.

ادامه دارد


کلمات کلیدی:
Episode 30
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠  

آتش بی هدف راه می رفت. نمی دونست باید چکار کند. پیشنهاد ناجور حسن شادکامیان بدجوری قدرت عقل و منطقش را ناکار کرده بود. با خودش فکر کرد: " گور پدرش همین فردا می رم استعفا نامه مو می کوبم تو سرشو ازون لش دونی میام بیرون ... ...إإإإإ نه بابا ؟ میای بیرون؟ بعد کجا می ری آتش خانوم؟ ... کار پیدا می شه تو این مملکت؟ "

دلش نمی خواست تا کار جدیدی پیدا نکرده بی گدار به آب بزنه و این کار را از دست بدهد. بخصوص حالا که بخاطر حسابداری دفتر کیش حقوقش خیلی بالا رفته بود. جمله " با من باش" شادکامیان مثل پتک پشت سر هم به فرق سرش فرود می آمد و مرتب در گوشهایش تکرار می شد.

_ فردا چطور برم شرکت؟ چیکار کنم؟ جواب شادکامیان رو چی بدم؟ ... خوب آره نباید باهاش تند و بی محابا صحبت کنم. باید مثل خودش با پنبه سر ببرم. آروم و متین بهش می گم که من نمی تونم با شما باشم. ازدواجم که نمی خوام بکنم پس قضیه منتفیه... آره. احمق نشی داد و بیداد کنی قات بازی درآری هاا. باید این قضیه را با سیاست رفع و رجوع کنی بد بخت وگرنه اگر بخوای دنبال کار بگردی اگرم یه درصد پیدا کنی دوباره باید از حقوق پایه و خرحمالی شروع کنی. دیگه خود دانی بیچاره.

در افکارش غرق بود که لرزش کیفش بهش فهماند که موبایلش داره زنگ می خوره. ترس تمام وجودش را فرا گرفت: " نکنه اون شادکامیان حرومزاده باشه؟ "

با وحشت در کیفش را باز کرد و به شماره نگاه کرد. نمی شناخت. " خدایا این دیگه کیه تو این هیر و ویر؟ "

_ بله؟

صدای کشدار و سکسی الیکا رهنما منشی شرکت را از آن طرف خط شنید:" سلام میرزادگان جونم "

یکدفعه یادش افتاد رهنما دیشب یا شاید هم امروز صبح با راد – مدیر عامل – رفته بود کیش و فکر هم می کند هیچ کس خبر ندارد غافل از ینکه گل محمدی آبدارچی شرکت حتی به خواجه شیراز هم قضیه را مخابره کرده. در حالیکه سعی می کرد کاملا نقش بازی کند تا رهنما از طوفان درونیش مطلع نشود گفت:" به سلام خانوم رهنما. چطوری دختر؟ بی معرفت تو که دیروز اونطور اشک و آهت به راه بود امروز از صدات شنگولی می باره. بگو ما هم شنگول شیم. "

_ فدات شم. اومدم پردیس خواستم ببینم چیزی لازم نداری واست بگیرم؟

" فدات شم " رهنما بیش از حد کشدار و سکسی بود. آتش که تازه داشت کم کم از دنیای خودش بیرون می آمد یادش افتاد که رهنما قبلا به دروغ بهش گفته بود که با داییش رفته کیش. با لحنی که شیطنت درش موج می زد گفت:" لازم که نه...چیزی لازم ندارم ولی هرگونه سوغاتی رو قبول می کنم " و خندید:" راستی خانم رهنما داییت چطوره؟ "

رهنما یا متوجه لحن طعنه آمیز آتش نشد یا بهتر دید که به روی خودش نیاورد. مکث کوتاهی کرد و گفت:" قربونت برم خوبه "

آتش ته دلش احساس کرد دلش برای راد تنگ شده. گو اینکه این روزها بعد از اینکه ازرابطه غیر افلاطونی راد با رهنما با خبر شده بود، یه جورایی حالش هم از راد به هم می خورد هم نه؛ و نمی دانست چرا ته دلش همواره ظاهر برازنده، قد بلند، هیکل درشت ورزشکاری، نگاهای نافذ و شیطون، تن صدای خس دار مردانه، لحن محترمانه اش هنگام صحبت با آتش و موهای جو گندمیش را تحسین می کند. پرسید:" کی برمی گردین؟

_ نمی دونم عزیزم. داییم یه کارایی داره انجام بده بر می گردیم.

خواست بگوید:" با تو چه کارایی داره؟ " بی خیال شد و با بی حوصلگی گفت:" باشه. سلام منو به داییت برسون "

_ باشه عزیزم. فدات شم. بای

" فدات شم" را آنقدر با ناز و عشوه و سکسی بیان کرد که آتش شک کرد:" اینو به راد گفت یا به من؟ "

ته مانده انرژی اش صرف وراجیهای رهنما شده بود. با اینکه هوا خوب و آفتابی بود ولی حتی حال قدم زدن هم نداشت. حتی نگاه کردن به قله خوشگل و مه گرفته دماوند هم که از پشت یک ساختمان زمخت  سعی می کرد بهش چشمک بزند حالی به حالیش نکرد. یک تاکسی دربست گرفت برای خانه.

" ...یهنی شادکامیان واقعا می خواد زنشو طلاق بده؟ زنش خبر داره که اون می دونه که... با مرد دیگه ای...اصلا واقعا زنش این کارو کرده؟...مگه می شه؟ اینا که آب خوردن رو هم آب می کشن بعد می خورن مبادا نجس باشه...خیلی خر مذهبن...فقط یه چشش از چادر بیرونه...یعنی همچین زنی ...میشه؟...آره می شه! چرا نمی شه؟ بابا تو ساده ای اینا همه کاراشون ریا وتظاهره ...همین شادکامیان ندیدی چه حرفایی اون روز بهت زد...مرتیکه با انگشتر عقیق و پیرهن یقه آخوندی و یه من پشم می گه با من باش آتش...بگو عوضی تو اصن غلظ کردی منو به اسم کوچیک صدا کردی ...حالا... حالا خودش حرومزاده اس. یعنی زنش هم؟...شاید این حرومزاده برای توجیه کثافت کاری خودش این حرفارو می زنه... برا توجیه ارتباطش با رهنما... وای این رهنما رو بگو...هم راد ...هم شادکامیان...این راد و شادکامیان عجب عوضی هایی هستن...هیچ کدوم ازون یکی خبر دارن؟...حتما نه... یعنی شادکامیان در حالی با رهنما بله، که می دونه راد هم بعله؟...آخه تو که مطمئن نیستی شادکامیان..."

یادش اومد که رهنما با یکی به نام h_sh چت می کرد...

"حتما خودشه... یاد صداهای ... " حالش داشت از همه به هم می خورد. حتی از خودش. حالت تهوع پیدا کرده بود. شیشه ماشین را پایین کشید. زمستان داشت زورهای آخرش را می زد. بفهمی نفهمی هوا سوز داشت اما آفتاب عالم تابی در آسمان بود. آتش با تمام حجم ریه هایش سرمای هوا را به درون کشید. سعی کرد آرام باشد و خوب فکر کند. دوباره یاد جمله آخر شادکامیان افتاد:" با من بمون آتش...حداقل فقط با من باش. می فهمی..."

"مرتیکه عوضی. با من باش یعنی چی؟ ... خوب معلومه ابله. یعنی حالا که گفتی زنش نمی شی باید باهاش...باهاش...آشغال هرزه! حقتو کف دستت می ذارم. تو بودی می گفتی من بخاطر اعتقاداتم ازون طور روابط خوشم نمیاد؟ ریدم به این اعتقاداتت مرتیکه عوضی با اون زن هرز..."

به خودش نهیب زد. حالا دیگر داشت با تمام سرو صورت و چشم وابرو با خودش حرف می زد و فحش می داد. راننده یکی دوباری از تو آیینه براندازش کرد. آتش خودش را جمع و جور کرد و شیشه را بالا کشید.

ادامه دارد

 


کلمات کلیدی:
یکی از میلیونها همدرد
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٩  

شهرهامان از هم دور و دلهامان به هم چه نزدیک

دوستی قدیمی متن زیر را برام ایمیل کرده بود و من بهترین را ه نشان دادن قدر دانی خودمو این دیدم که عین نوشته را در وب بذارم. از همین جا می گم کرامت و شهین عزیز، بهاره و بابک دوست داشتنی، ممنونم و دلم براتون به اندازه عمق عشق و مهربونی که تو قلب پدرم بود، تنگه

مریم جان. فرانک و فرشید عزیز

سالگرد از دست دادن دوستی مهربان, رفیقی با وفا و کسی که 10 سال از بهترین دوران جوانیم را با اون گذروندم تسلیت با د. روزهای شادی که هرگز فراموش نمیشند, یادمه بعد از سالها دوری دیدمش, باهم پیاده روی رو در خیابون هایی که من میخواستم شروع کردیم, بهش گفتم ببین احمد, من سالها اینجا نبودم و برام خیلی چیزأیی جالبه که برای توی خیلی معمولی و پیش پا افتاده هست, دوست دارم هر چیزی خواست بخرمگفتم آره, خندید و گفت مثلا چی? گفتم به موقع ش میگم, گفت اوکی. هنوز حرفش تموم نشده بود که چشمم به دکه ای افتاد که خکشیر میفرخت. گفتم مثل این. گفت خکشیر? گفتم آره. یادش بخیر گفت یکی بخور گفتم توی نمیخوری گفت نه, به شربتی رسیدیم گفتم میخوری, گفت نه, اما من خوردم, چه روز خوبی بود, دروست مثل 20 سال قبلش. هیچ تغییری نکرده بود, هم چنان شاد و سر حال. فقدا نش باور کردنی نیست. هنوز در باورم نیست که اونو دیگه نمیبینم هر چند که معمولان نمیدیدم, اصلا در باورم نیست که دیگه نمیشه از خاطرات گذشته گفت منو خندید, و افسوس خورد که چه زود گذاشتن آن روزهای خوب, یادش گرامی باد. در غم نبودنش ما را شریک بدونید. کرامت و شهین

 

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸  

شماره رو گرفتم. موبایل مزخرف آنتن نمی داد. دوباره گرفتم. بالاخره بوقهای ممتد رو شنیدم و ازون ور خط خانم جوانی گفت: بله؟

-          سلام.

و بعد از تعارفهای احمقانه همیشگی موضوع اصلی مطرح شد و گفتم: ... چون سال پدرمه کلاس کنسله و نمی تونم بیام و ...

خداحافظی کردم.

صدای کلیک گذاشتن گوشی رو از اونور شنیدم.

چقدر راحت می تونم بگم  "سال پدرمه".

روزگار لعنتی آنچنان سری با پنبه ازم بریده ، آنچنان موذیانه به زمین گرمم زده و آنچنان با بی رحمی تسمه از گرده ام گشیده که این جمله منحوس به راحتی آب خوردن به زبانم اومد.

منی که روزهای اول حتی از فکر کردن به "گواهی فوت" و "جواز دفن" عاجز بودم چه برسه به گفتنشون.

...


کلمات کلیدی:
سال سیاه
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩  

١٨/٨/٨٨ اومد.

 یک سال از بزرگترین فاجعه زندگی من گذشت. یک سالیکه هر ثانیه اش برام یاد آور از دست دادن گوهر گرانبهایی بود که روزگار با موذیانه ترین روش از من ربود. سال نکبت بدی بود، و چه سریع گذشت. انگار همین دیروز تلفنی باهاش حرف زدم و با هم گفتیم و خندیدیم. بعد هنوز ٢۴ ساعت از تلفن من نگذشته سونامی زندگی منو بر می داره.

زیرو رو می شم...

داغون می شم...

خورد می شم...

له می شم...

تجزیه و مزمحل می شم...

نابود می شم...

... بزرگ می شم ...

و بعد تازه ذره ذره ، آرام آرام با تک تک سلولهام می فهمم که چه بلایی سرم اومده. تازه زهری که زندگی بهم تزریق کرده شروع به رسوب کردن در رگهام می کنه ومن...

درد می کشم...

                        درد میکشم...

                                                درد می کشم...

امروز انگار نه انگار که یک سال از این زخم وحشی و عمیق می گذره. پیشت که اومدم انگار همین الان ترکم کرده بودی. همین الان رفته بودی.

هرم وجودت... گرمی دستت و زنگ صدای مردانه و پدرانه ات همین جاست.

و من به اندازه موهای سرم... به بزرگی قلب مهربونت... به بی کرانگی دل دریات... به وسعت پاکی نگاهت...

از روزگار و از زندگی شاکیم

من از روزگار شاکیم

از زندگی شکایت دارم که به این زودی

هویت منو

            زندگی منو

                        روح منو

                                    تمام هست و نیست منو ...

از من قاپید.

من از این دزد شکایت دارم.

پدرم،

خوشا آنکه چون تو مست از جهان می رود        

که همچون تو مست از شراب الست از جهان می رود

کسی با خود از جهان ارمغانی نبرد

خوشا آنکه چون تو با نام از جهان می رود


کلمات کلیدی:
خوب خوب بهترین من
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٤  

خانه دل ز غمت زیرو زبر گشت و در آن

نیست جز نقش تو چیزی که به دیوار بماند


کلمات کلیدی: